شباهنگام یا همون ماه پیشونی یا همون نیمه شب با ۴٠٠ برند مختلف (به گفته ی خودش البته) بنده را به یک بازی وبلاگی دعوت نموده اند :
- بهترین فیلمی که تا حالا دیدم: پشت کنکوری ها
- بهترین دوست: کتاب های تست راهیان ارشد (این هم تبلیغ... به قول سلام تنهایی خرج زندگی باید در بیاد دیگه)
- بهترین درس دانشگاه: افتاتیک و مزاحمت مصالح
- سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم: یه شب که مشغول ور رفتن با یک مسئله سخت بودم و تازه داشتم میفهمیدمش مامان هی از پایین داد میزد وحید... منم چون حواسم متمرکز درس بود جوابشو نمیدادم... اونم کم نمیاورد هی صدا میزد... منم کم نمیاوردم هی جواب نمیدادم... خلاصه یه ده دقیقه ای همین کل کل ادامه داشت... اونجا بود که فهمیدم سمج ترین فردی که باهاش ارتباط داشتم کی بوده...
- خوشمزه ترین غذا: یه بار حسابی غرق در افکار خودم بودم و به جای تست زدن مشغول شعرنوشتن و نقاشی کشیدن و از این جور چیزا بودم روی کاغذ هم پوست پرتقال و پوست تخمه و اینا ریخته بودم ... ناگهان مادر گرام سر زده وارد اتاق شد منم به خاطر اینکه فکر نکنه من کار دیگه ای غیر از درس خوندن انجام میدم هیچ چاره ای به ذهنم نرسید جز اینکه اون کاغذ رو مچاله کردم و سریع بلعیدم...
- خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم: فروشنده ای بود که برای خرید کتاب های تست رفته بودم آنجا... پاساژ مهتاب خیابان سعدی... تمام مغازه اش را با خاک یکسان کردم ولی فقط یک کتاب برداشتم و آن را هم آنقدر ورق زدم و مچاله کردم که چیز زیادی ازش باقی نماند و آخر هم نخریدم هیچی...
- بی مزه ترین غذایی که خوردم: یک بار که غرق در تست زدن بودم حواسم نبود و نسکافه ام را با روان نویس هم زدم و نوشیدم... اول دیدم که رنگش تغییر کرده ولی متوجه ماجرا نشدم... بعد که نوشیدم از مزه اش هم پی به عمق فاجعه نبردم... بعد که دیدم روان نویسم هم خیس شده و رنگش قهوه ای شده شک کردم ها ولی باز هم به روی خودم نیاوردم... بعد که تست زدم و فهمیدم که نباید کتاب تستی که از دوستت قرض میگیری آنهم خانمی که باهاش رودر بایستی داری رو با روان نیس پر کنی آنجا بود که تازه فهمیدم عجب نوشیدنیه بی مزه ای خورده ام...
- باحال ترین فرد توی اقوام: خواهرزاده ای دارم کسری نام که بسیار پر انرژی بوده و وقتی میاد اینجا حوصله اش سر میره با کتابهای بنده اسکیت بازی میکنه و با خط کش تی شمشیر بازی و با مداد هایم دارت بازی و با خودم هم یک بازی هایی میکنه که در اینجا خجالت میکشم بگم...
- شیرین ترین روز عمرم: یه بار حواسم نبود توی کاپوچینوم خیلی زیاد شکر ریختم و چون خیلی گرون بود دلم نیومد نخورمش... خیلی اون روز شیرین بود...
- ورزش مورد علاقه: بعضی از این کتابهای ما هست که خیلی قطوره و همینطور سنگین... خلاصه جون میده واسه پرس سینه و جلو بازو و اسکات پا... از روزی که شروع کردم به تست زدن احساس کردم عضلاتم کمی حجیم تر شده... و قرار شده در مسابقات قوی ترین مهندسان ایران هم شرکت کنم...
- تاثیر گذارترین فرد توی زندگیم: گزینه ی دال ... هیچکدام
- بهترین خواننده ی مورد علاقه ام: راستش از شما چه پنهون بعضی وقتا که از درس خوندن خسته میشم با همون مداد و خودکار میزنم روی کتابا و آهنگ میسازم و شعر میگم و خوانندگی میکنم... راستش زیاد هم بد از کار در نمیاد... در مورد این هنرم قبلا در اون سفر علمی به ایران خودرو بینالود بهتون گفته بودم...
- بهترین بازیگر مرد: مجری برنامه ی گزینه ی دو
- بهترین بازیگر زن مورد علاقه ام: یک مراقبی داشتیم نمیدونم مال کنکور بود یا امتحانای پایان ترم... در هر صورت خیلی خوشگل بود و بوی عطرش باعث شد که ما اون امتحانو حسابی خراب کنیم... حالا چرا میگم بازیگر؟ چون اصلا استخدام دانشگاه نبود و بعدها مشخص شد دوست یکی از مراقب ها بوده و همینجوری اومده... خیلی خوب نقششو بازی کرد لامصب...
- مسخره ترین ورزش: پرش با مداد
- گران ترین کادویی که دوست دارم دیگران واسم بخرن: یک عدد مدرک اصل کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک گرایش ساخت و تولید ... از دانشگاه خواجه نصیر باشه ترجیحا بهتره... اگه هم میارین کادوش کنین ها... همینجوری نگیرین دستتون بیارین که قبول نمیکنما...
- تلخ ترین خاطره: فردای اون روزی که خیلی توی کاپوچینوم شکر ریختم برای اینکه شکر خونم متعادل بشه و همینطور اصلاح الگوی مصرف و اینا هیچی توش شکر نریختم و خیلی تلخ شد... و بازم چون خیلی گرون بود مجبور شدم همشو تا ته بخورم...
+ پست بعدی هم یه بازی وبلاگیه که خودم طراحیش کردم و میخوام همه رو دعوت کنم...
