شوما جدی نگیرین...جوگیر شدم
وقتی آدم داره کارای بزرگ میکنه ، کار به آخراش که می رسه میترسه نکنه یه وقت یه بلایی سرش بیاد و کار تموم نشه.
الان حس دانشمندا و فیلسوفا و مخترعا و اینا رو کاملا درک میکنم. 
و شاید اون بیچاره هایی که روزای آخر قبل از اینکه کارشون تموم شه و به نتیجه برسه یه بلایی سرشون اومده و هیچوخت کسی ارزش کاراشونو نفهمیده.
بخندین ... مسخره کنین ... بگین این وحید باز خل شد...
ولی من که حسمو نوشتم...
راستی چرا عکسای اینجا پریده؟ بله دیگه وبلاگی که صاحاب نداره همین میشه دیگه.
الان نمیدونم با چه رویی اومدم اینجا نوشتم... 
